عبد الله قطب بن محيى
335
مكاتيب عبد الله قطب بن محيى
محمد لا حرّمه اللّه كرامات الموقنين . هرچند نگاه مىكنم از دنيا خود طرفى بر نمىتوان بست ، اما اوّلا ، براى آنكه تا هم چند آن نعمت كه به شخص مىرساند زحمت و غصه او را نمىچشاند ، آن نعمت به وى نمىرساند و چون نعمت و زحمت متعارض شد « تعارضا و تساقطا » . پس آدمى در چه كار است و اين تجارت بىربح چرا مىكند ؟ و اما ثانيا ، براى آنكه دنيا به عين خود كسى را راه نمىدهد ، سيمايى به شخص مىنمايد چندان كه دل او را در قيد خويش مىآورد ، بعد از آن باب تمتّع فراز مىكند و او را در تكاپوى طلب محال مىاندازد و نشانهء اين آنكه هيچ آرزو نيست آدمى را از دنيا ، كه اگر به آن رسد آرام بگيرد ، بلكه در عين وصول به آن همچنان قلق و شوق و بىآرامى در خود باقى مىيابد . و اين براى آن است كه به عين آن مطلوب نرسيده ، تا از دور بود مطلوب را در اين مرتبه مىديد ، چون نزديك شد مطلوب را آنسوتر ديد ، بىآرامى از سرگرفت ، راست صفت سراب دارد كه در حدّى معيّن نمايد ، چون خود را به آن حدّ رسانيد از آن پيشتر نمايد باز چون پيشتر روند ، پيشتر از آن نمايد ، و على هذا القياس ، صفت اعمال كافران دارد كه كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً « 1 » يا خود همان است . على اىّ حال آنچه از اين صفت باشد ظاهر است كه براى فريب آمده نه براى آنكه كسى را از خود برخوردار گرداند ، دشمن است اگرچه خود را دوست نمايد ، دور است اگرچه خود را نزديك نمايد ، بيگانه است اگرچه آشنايانه درآيد ، و آنچه چنين باشد خردمند خود را در دام آن نيفكند و عمر خويش به بيهوده در كار آن نكند ، دنيا لئيم است و گربز ، از او حظى نتوان يافت و خود را به كس ندهد . او بدان آمده كه حظ بگيرد نه بدان آمده كه حظ برساند و بدان آمده كه صيدى كند نه بدان آمده كه صيد كسى شود ! دنيا فقير است و فقير بستدن آيد نه به دادن ، زينهار كه گرد دنيا مگرديد كه
--> ( 1 ) . سوره نور ، آيه 39 « چون سرابى در زمينى هموار است كه تشنه آن را آبى مىپندارد » .